عصر بارانی...

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را

گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند...

/ 9 نظر / 7 بازدید
arad...

باران ببارد یا نبارد … چتر داشته باشم یا نداشته باشم … پائیز باشد یا نباشد … هیچ کدام برایم فرقی ندارد … من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام !

mohammadreza

گاهـے دِلم میخواهـَـد وَقتــے بـُـغض میـڪـُنم خـُدا از آسـِماטּ بـہ زَمیـטּ بیایـَـد اشـڪ هایم را پاڪ کـُنـد، دَستم را بگیرد و بگوید: اینجـا آدمهـا اذیتت میڪـُنند؟ بــیـــا بــِــــرویــــــــم...

mohammadreza

اَگـه ایـטּ زنـ ــدِگے باشہ اَگـه ایـטּ سهمم از دُنیــاست مـَטּ از مـُـ ــردטּ هـَـراسم نیست یہ حِسے دارم ایـטּ روزا کـ ـه گاهے با خودم مے گم شاید مـُـردم حـَـواسم نیست [ناراحت]

غزل

مریم جونم من بازم برای پست جدیدت نمیتونم کامنت بزارم...لینک نظراتش باز نمیشه...[ناراحت]

mohammadreza

شرابی میخواهم که مرد افکن بود زورش ... که یکدم بیاسایم زدنیا و شرو شورش ...[ناراحت]

arad...

یارو میبینه یه جا تصادف شده واسه اینکه بتونه صحنه رو از نزدیک ببینه گریه کنون داد میزنه برین کنار برین کنار من پدرشم.وقتی میره جلو میبینه ماشین زده به یه خر

shiva

بر گونه هایم میلغزد...تاوان بی فکری های دیروز... کاش بیهوده نمی تاختم... +مرسی ک سر زدی...پستات خیلی احساسی و قشنگه...[چشمک][گل]