تنهایی...

بیمــاری سَختــی گرفتــــه ام..

نامَش تنهایــی است...!

دَرد عَجیبـــی دارد مدام از درد بــه خودَم مــی پیچَــم...!!

بــه سُـراغ هَـر طبیــبـی مــیروَم سَخت مــی گریــزَد...!!

از دست زَدن بــه آن از دَرمانَش ...!

گویــی تَرس دارَد از سرایَت این ناشنـاختـــه...!

سُــرفـه کــه میکنَــم...!

تمام درد ها و غصـه هایَــم مـی پاشَــد روی دستمال...!

این لَختــه لَختـه ها خون نیست...!

ذَره ذَره وجودم است ..!


/ 21 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

توام اپ نمیکنی...راستی سلام..

زهره

تو مثل سادگی شعرهای پروینی شبیه طعم عسل در دهان شیرینی چقدر حال جهان خوب می شود شادی چقدر دلهره دارد جهان تو غمگینی تو مثل یک غزل حافظی قشنگ وروان تو ماهپاره ی شعری تو آن بت چینی مرا به پنجره ی چشمهات دعوت کن بگو به من که جهان را چگونه می بینی؟... [گل]

زهره

چشمای تو یه دنیا زیباییه مثل یه نقاشی رویاییه موهای تو یه قصه بلنده صدای تو شبیه لالاییه تو موج دلواپسی گم نمی شم نگات واسم فانوس دریاییه باتو سفر میکنم از شهر غم شهری که آدماش مقواییه برای پیدا شدن وگم شدن آغوش گرم تو عجب جاییه با تو بودن اول خوشبختیه باتو بودن آخر تنهاییه سلام عزیزم اپم[گل]

زهره

تنها برای چشمان تو می نویسم عزیزم تا بدانی محبت و عشق را در چشمان تو اموختم نازنینم ، تنهایم مگزار که عاشقانه تورا دوستت دارم! [گل]

زهره

وطن یعنی چه، یعنی دشت صحرا؟ وطن یعنی چه، یعنی رود دریـــــــا؟ وطن یعنی چه، یعنی باغ، بیشـــــه؟ وطن یعنی چه، یعنی کشت، ریشــه؟ وطن یعنی چه، یعنی شهر، خانه؟ وطن یعنی چه، یعنی آب، دانــــه؟ وطن یعنی چه، یعنی کار، پیشـــــه؟ وطن یعنی چه، یعنی سنگ، تیشه؟ وطن یعنی همه آب و همه خاک وطن یعنی همه عشق و همه پاک به گاه شیرخواری گاهواره به روز و درد پیری، عین چاره وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان به خون و خاک بستن عهد و پیمان وطن یعنی هویت، اصل، ریشه سرآغاز و سرانجام همیشه وطن یعنی محبت، مهربانی نثار هر که دانی و ندانی وطن یعنی نگاه هموطن دوست

زهره

. وقتی که نیستی با دیدن هر صحنه عاشقانه ای احساس یک پرانتز را دارم که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن می افتد ! ا. . از زندگی بریده ام نه دوستی نه خویشاوندی فقط منم و خدای من و تو که در رویاهایم همیشه با منی … سلام گلم ب پست جدید منتظرت هستم[گل]

زهره

امشب به افتخار تو گویم غزل بیا از جنس عاشقانه نه،از جنس گله ها امشب بیا که با تو کمی درد دل کنم دردی که اندرون دلم خفته سالها یعنی کسی به قدر غزل ها نمی رسد تنها تو می دهی به غزل های من بها شاعر نمی توان بودن اینجا میان خلق وقتی که از تو شعر تو را می کنند جدا این حرف من اگرچه دلی را شکسته است بی حرمتی به شعر و سخن می کشد مرا وقتی که شعر بار زمان را نمی کشد آیا سزد به شاعر او گفت:مرحبا؟! گر این غزل ملال شما گشت معذرت شادیم گر پسند کسی گشت حرف ما فردوس اعظم سلام گلم با پست جدید منتظرت هستم

roya

در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان دارند ... و در آشکارا از آنهایی که دوستمان دارند غافلیم ... شاید این است دلیل تنهایی آدمها ...[چشمک]