من خیره نشسته ام ...
من خیره نشسته ام به نام تو...
من اینجا آتش گرفته ام و تو خیره به غبارهای بلند شده از خاکسترم خیره شده ای..
سکوت کرده ای.. 
با خودت می گویی: خیالی نیست.. می سوزد و می رود و ..
نمی دانی چه دردی دارد این سوختن..
نمی دانی..
و باز هم نمی دانی..
نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو.. فقط تو مانده ای..
.
دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام.. چشم به جاده سفید و.. 
می دانم که نمی شود این دم رفتن دوباره ببینمت.. 
خسته ام ..
و تو اندازه این خستگی ها را نمیدانی...




تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٧ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : maryam | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.