روی برگهای پاییزی کوچه قدم میزدم و با هر قدم اشکی به خاطر گذشته....

از دست داده ام ، فرو میریختم، تنها قلب شکستم میدانست چ غمی دارم. هر گاه به یاد می آورم ک چگونه مرا شکستند، آتش درونم بر پا میشود و من برخلاف آنچه ک درونم است ساکت و آرام ب حرکت ادامه میدهم....

لطفا ادامه مطلب رو بخونین.ممنونقلب


من آن برگ پاییزی بودم ک از درخت شد و حتی باغبان هم ب من نگاه نکرد....من آن پرستوی شکسته بالی بودم ک ار کوچ پرستوها عقب ماندم و اینک در سرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز میخوانم.... آوازی ک آنرا حتی یکی از انسانها ، حتی یکی از آنها نشنیدو اگر شنید درک نکرد....

"وای بر من"همه جا شب است ، ن ستاره ای ، ن نوری، تنها صدایی از دوردست می آید... صدایی ک آشناست،صدایی که مرا میطلبد.....

نه.... این نور نیز نوعی سراب است..باغبان غصه ها میگفت:از صدای خیال نباید باور کرد...

باید بروم،انگار در این کوچه خلوت جز من کس دیگری دیگری نیز هست،جلوتر میروم، چشمانش حلقه زده ، دستهایش از شدت سرما کبود شده است...

دستکشی را ک دارم در دستش میکنم، پالتو را نیز ب او میدهم...آری حالش خوب میشود،از کنارش میگذرم و ب راه خود ادامه میدهم....

دیگر کوچه نمانده، اینجا انتهای شهر است، وارد بیابان میشوم ، آن طرفتر درختی است، پیش او میروم ، باتمام غمهایم ب او تکیه میزنم و گریه میکنم ، صدایی از آن ب گوشم میرسد ، برای اولین بار است ک احساس سبکی میکنم....

خود را دیدم  کنار درخت آرمیده بودم.....

                                                 آری من مرده بودم........!





تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٤ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : maryam | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.