گفته بودی برای تو چیزی بنویسم....چیزی نمینویسم!

چشمهایم را بخوانی برای سالها از تو نوشتن کافیست...

....

شاید برات عجیب باشه این همه آرامش ....بذار خودمانی بگم:

"به آخر ک برسی فقط نگاه میکنی....

....

آدمی را دیدم ک با سایه خود دردودل میکرد

چ رنجی میکشد او وقتی هوا ابریست...

....

همه مرا باخنده ی بلند میشناسند....

بیچاره بالشم با گریه های بیصدا...

....

خوش میگذره مال قدیم بود، الان فقط خوشم ک شاید بگذره این روزا...

.....

حوصله ات ک سر میره با دلم بازی نکن...

من توی بیحوصلگی هام با تو زندگی کردم....





تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٦ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : maryam | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.